
من خوبـــــــم..!
عاشق نیستم..
فقط گاهـــی به یادش که می افتم،
دلم تنگــــ میشود…
این که عــــشق نیست…
هســــــــت…؟
فراموش کردمت...
من خوبـــــــم..! عاشق نیستم.. فقط گاهـــی به یادش که می افتم، دلم تنگــــ میشود… این که عــــشق نیست… هســــــــت…؟ کسی چه میداند..... من...... امروز..... چندبار فرو ریختم...... چند بار دلتنگ شدم...... از دیدن کسی که........ فقط پیراهنش شبیه تو بود....... عشقه من . . باورت بشود یا نه . . .!!! روزی میرسد که دلت برای هیچکس به انداره ی من تنگ نخواهد شد. . . برای نگاه کردنم . . .خندیدنم . . .اذیت کردنم . . . برای تمام لحظاتی که کنارم داشتی. . .روزی خواهد رسید که در حسرت تکرار دوباره من خواهی بود . . . اما . . .روزی که نباشم هیچکس تکرار من نخواهد شد . . . در سکوت دلنشین نیمه شب می گذشتیم از میان کوچه ها رازگویان،هر دو غمگین،هر دو شاد هر دو بودیم از همه عالــم جدا تکیه بر بازوی من میداد گرم شعله ور از سوز خواهش ها تنش لرزشی بر جان من می ریخت نرم ناز آن بازو به بازو رفتنش در نگــاهش با همه پرهیز و شرم برق می زد آرزویی دلنشین در دل من با همه افســردگی موج می زد اشــتیاقی آتشین زیر نور مـاه دور از چشم غیر چشمها بر یکدگر می دوختیم هر نفس صد راز می گفتیم و باز در تب ناگفته ها می سوختیم نسترن ها، از سر دیوارها سر کشیدند از صدای پای ما ماه می پائیدمان از روی بام عشق می جوشید در رگهـــای ما سایه هامان مهربـانتر،بی دریـغ یکـدگر را تنگ در بر داشـتند تا میـان کوچـه ای با صد ملال دست از آغـوش هم برداشتند! باز هنـگام جدایی در رسید سینـه ها لرزان شد و دلهـا شکست خنــده ها در لرزش لب ها گریخت اشـک ها بر روی رویــاها نشست چشـم جان من به ناکامی گریست برق اشکی در نگـاه او دوید نسترن ها سر به زیر انداخـتند ماه را ابری به کـام خود کشیــد تشنه ، تنـهــا ، خسته جـــان ، آشفته حـال در دل شب می سپردم راه خویش تا بگــریم در غمش دیوانه وار خلوتی میخواستم دلخواه خویش عشق يعني هستي وديوانگي
عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده با چشمان تر عشق يعني سر به دار آويختن عشق يعني اشك حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني هست و بي پروا شدن عشق يعني اعتبار لحظه ها عشق يعني سجده بر سجاده ها عشق يعني يك سؤال بر هر جواب عشق يعني يك سؤال بي جواب بنويس از سر خط حسرت خود را بنويس
و بسوز از ته دل از غم فردا بنويس تو پراز حسرت و آهي و پر از بغض و سكوت بنشين قصه ي خود را تك و تنها بنويس گله از هيچ كسي نيست كه تنها شدي شب و اين بغض شده با تو هم آوا بنويس و فراموش كن آن روز زمستاني تلخ ولي امروز به ياد شب يلدا بنويس تو گذر كردي از آن عشق اهورايي من دل من سوخت ولي عشقو تو زيبا بنويس شدهاي بي كس و در خلوت خود سوخته اي فقط اين سطر به جاي من و تو، « ما » بنويس
دلت ـَمـ نمیـآد پاک ـش کنــے
هروقتمـ چشمت بـﮧ اِسم ـش میفتــﮧ دل ـت یـﮧ جورے میشـﮧ
خیلــے دردناکـِ اوטּ لحظـﮧ
میفهمے
دردناکــِ ...


بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر، زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سياه تو ندارم
ای رفته ز دل، راست بگو! بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سويم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نيم، او مرده و من سايه اويم
من او نيم، آخر دل من سرد و سياه است
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا، با همه کس، در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر! به سر داشت
من او نيم، اين ديده من گنگ و خموش است
در ديده او آن همه گفتار، نهان بود
وان عشق غم آلود در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تيرگی شامگهان بود
من او نيم آری، لب من اين لب بی رنگ
ديري ست که با خنده يی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خنده جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده ميخفت
بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم
آن کس که تو ميخواهيش از من به خدا مرد
او در تن من بود و ندانم که به ناگاه
چون ديد و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد
من گور ويم، گور ويم، بر تن گرمش
افسردگی و سردی کافور نهادم
او مرده و در سينه من، اين دل بی مهر
| طراح : صـ♥ـدفــ |