لعنت به تو که احساساتمو به بازی گرفتی...
فراموش کردمت...
ابر دلم میل افتاب ندارد سر به کدامین حصار و صخره بکوبم خنده به لب خیره می شوی به نگاهم خنده ندارد شبی که خیس و برهنه ست خانه ات اباد خیره ای که چه؟چشمت خواستم از دست خویش بگریزم

درد من ای نازنین حساب ندارد
رود بزرگی که هیچ اب ندارد؟
خیره به چشمی که خواب و تاب ندارد
خنده ندارد شبی که خواب ندارد
چاره ای به حال من خراب ندارد
حیف…دلم حق انتخاب+ سهشنبه 12 آذر 1392 ساعت22:47 الهام|
ارسال نظر(0)
|
| طراح : صـ♥ـدفــ |